وقتی زمان دیگر در اختیار آقای محمدی نبود.
ساعت شش صبح شنبه بیستم تیر. آقای محمدی با زنگ ساعت بیدار شد. مثل همیشه شش و مثل همیشه با زنگ ساعت. مثل همیشه خودش را توی آینه برانداز کرد. مثل همیشه صورتش را شست و اصلاح کرد. مثل همیشه آمد توی آشپزخانه و کتری را گذاشت روی گاز و زیرش را روشن کرد. و مثل همیشه رفت توی اتاق تا لباس بپوشد. اما هنوز در را نبسته بود که صدای ریخته شدن آب جوشیده روی گاز آمد. برگشت. کتری با چنان سرعتی می جوشید که انگار کوره اجر پزی زیرش روشن بود. خاموش کرد. قوری را برداشت. یک پیمانه چای ریخت و آب را باز کرد توی قوری. گذاشتش روی سر کتری. از توی یخچال ظرف پنیر و نان را بیرون آورد. عادت داشت چای دم نکشیده بخورد. لقمه گرفت و قوری را برداشت که فنجانش را پر چای کند. از بس داغ بود از دستش افتاد و شکست. با خود فکر کرد شاید پیلوت میلوت گاز خراب شده و اجاق خود به خود کم و زیاد می شود.
اما ساعت مچی اش دینگ صدا داد. این یعنی ساعت 7. (اما من هنوز یک لیوان چای هم نخوردم! چه زود گذشت...) به سرعت لباس پوشید و از خانه بیرون زد. از خانه تا محل کارش 45 دقیقه راه بود و او باید 8 آن جا می بود. ساعت را نگاه کرد هفت و نیم!
-امروز چه اتفاقی افتاده؟ چرا هر چه می دوم به زمان نمی رسم. سرویس حتمن رفته بود و او باید تا محل کارش را با تاکسی و اتوبوس می رفت. به طرف ایستگاه برگشت.
تازه نگاهش متوجه آدم ها و ماشین ها شد. ماشین ها با سرعت سرسام آوری توی خیابان حرکت می کردند. آدم ها انگار می دویدند. اتوبوس آمد توی ایستگاه. مسافرانش پیاده شدند. مسافران جدید سوار شدند. و رفت همه در عرض چند صدم ثانیه. ساعت روی دستش، انگار عقربه ها دنبال هم می دویدند. ساعت 5 دقیقه به هشت!
صحرای محشر بود انگار. سرعت همه چیز تند شده بود جز او. فقط او بود که با اطرافش هماهنگ نشده بود. درمانده و سرگردان بود. عرق از سرو صورتش می بارید. خورشید به زمین نزدیک تر می تابید. می ترسید از جایش تکان بخورد یک هو شب بشود. به سمت ایستگاه رفت تا شاید بتواند ماشینی پیدا کند و به محل کارش برود. حالا داشت متوجه جنبه جدیدی می شد. حرف های آدم ها را هم نمی فهمید. یک آن خنده اش گرفت. انگار از یک روز این خیابان فیلم گرفته باشی و گذاشته باشی اش روی دور تند! رو به راننده گفت از سید خندان می رین؟ اما نفهمید راننده چه جوابی داد. دوباره پرسید و باز نفهمید. از حالت دست راننده فهمید باید سوار شود. ساعت 8.30
ماشین حرکت کرد. مسافر ها سوار می شدند. پیاده می شدند. با هم و با راننده حرف می زدند. اما او هیچ نمی فهمید. کلمات از دهان مردم شوت می شد توی سرش. می خواست بزند زیر گریه. یکی از مشتری های پر و پا قرص بحث های تو تاکسی بود. اما امروز حتی نمی فهمید چه می گویند. چه بسا او را مخاطب قرا می دادند و او که نمی فهمید و با خودشان می گفتند که یارو طفلک اینقدر مشکل دارد که اصلن نمی فهمد ما چه می گوییم. و او واقعن حالش بد بود. توی ترن هوایی شهر بازی هم این حس را نداشت. دلش از سرعت به هم می خورد. همین طور که نگران بود نکند بالا بیاورد روی فرم شرکت از این که چرا فقط او با این تغییر هماهنگ نیست کلافه بود.
پله ها را دو تا یکی رفت بالا. اما باز هم به سرعت پیر مردی که احتمالن آمده بود مشکل بیمه اش را حل کند نمی رسید. همه مشغول کار بودند. یکی می رفت. یکی می آمد. کاغذ ها ردو بدل می شد. خودکار ها امضا می کردند مهر ها تایید می کردند. فقط نگاه می کرد. همکارش به سمتش آمد. خود را عقب کشید احساس کرد الان به (سعیدی) برخورد می کند. سعیدی شروع کرد به بلغور کردن. گاهی ایست می داد ولی بلافاصله شروع می کرد به حرف. اما او فقط نگاه می کرد. سعیدی اشاره کرد به یقه پیراهنش. یقه اش کثیف شده بود. از تهوع بعد از تاکسی سواری! سعیدی دستمالی به او داد و رفت.
رفت دستشویی و آبی به صورتش زد. پشت میز کارش نشست. همه ارباب رجوع هایش مانده بودند پشت در. غر غر می کردند. از حرف هایشان سر در نمی آورد. پرونده هایشان را می گرفت. اما هنوز باز نکرده از دستش می کشیدند. فریاد می زدند و از اتاق خارج می شدند. واقعن داشت گریه می کرد. هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. چند بار سعیدی آمد تو چیز هایی گفت و رفت اما او هر بار خجل تر از قبل گفت چی؟ متوجه نشدم.
خسته و کلافه و گریان کاغذی برداشت و روی آن نامه ای به رییس نوشت و از دفتر زد بیرون. توی خیابان ها پرسه می زد. و فقط مواظب عقربه های ساعت ها بود. مچی اش، میدان ساعت، دیجیتالی بالای مغازه عکاسی... . مثل کفتر جلد رو به روی مدرسه راهنمایی دخترانه به خودش آمد. مدرسه ای که خاتون آن جا معلم بود. به خاتون اس ام اس داد.
چشمش که به خاتون افتاد زد زیر گریه. مثل بچه ای که توی بازار مادرش را گم کرده باشد. سنگین و درد آور. توی گوشی اش نوشت:خاتون من مریضم. من...
راستی او از بقیه کند تر بود یا بقیه از او تند تر؟ باید می گفت خاتون من غیر غادی ام یا شما غیر عادی هستین؟ وقتی دید از حرف های خاتونش هم سر در نمی آورد دنیایش تمام شد. خواست برود. خاتون نگذاشت. او را به خانه اش رساند. برایش سوپ درست کرد. آرام بخش به او خوراند و خواباندش. یک چیز هایی هم گفت و رفت.
آقای محمدی به اتفاقاتی پشت سر گذاشته بود فکر کرد. از این که فردا هم همین گونه باشد ترسید. پتو را کشید روی سرش و سعی کرد بخوابد.
وقتی پیر ها خرفت نمیشوند
از درد به خودش می پیچید. بی امان ناله می کرد. و فریاد میزد: سید علی، سید علی را خبر کنید. من نمی فهمیدم باید چه کنم . سید علی یک پیر مرد چروک با عصا و عینک ته استکانی بود که شناسنامه اش به دوره سوم زمین شناسی می رسید. او که الف را به صحرا دیده بود و ب را به درخت چه می فهمید از طبابت و درد عضلانی شدید حاج صادق؟
تصمیم گرفتم حامد را خبر کنم. حامد پزشک متخصص مغز و اعصاب بود. و در بیمارستان نخصصی مغز و اعصاب تهران کیا بیایی داشت. او و همسرش که او هم پزشک عمومی بود بلافاصله بالای سر پدر بزرگشان حاضر شدند. حامد پس از معاینه و بررسی دقیق و مذاکرات پشت پرده!!! با همسرش گفت: یک جور سندرم هوشمند فوق عادی است. این سندرم پس از حمله یک بز گواتمالایی به یک انسان از قبیله زولو ها وارد بدن انسان ها شده. در حال حاضر درمان ندارد ولی پرفسور سین شین صاد مشغول تحقیق هستند. فعلا من اسبیرین بچه تجویز میکنم!
دیدم نه! این دکتر کاری از دستش بر نمی اید. دکتر را رها کردم و به گفته پدر بزرگ که هنوز هم سید را صدا میزد به دنبال سید رفتم.
سید که امد، نفس حاجی به شماره افتاده بود و رنگ رخش مثل مرده شده بود. حامد هم سرخ شده بود و اعصاب نداشت و همسرش با چشمانی پر از اشک بالای سر پدر بزرگ قران می خواند!
اقا سید علی عصا زنان وارد خانه شد. کورمال کورمال پدر بزرگ را پیدا کرد و یا سر و صدا های مختلف!! کنار پدر بزرگ نشست. او را به پشت خواباند و با فشار دادن انگشتش روی کمر پدر بزرگ درد ناک ترین نقطه را پیدا کرد . چشمش هم خوب نمیدید و سرش را به طرز مضحکی به طرف حامد گرفته بود. ابتدا مقداری با انگشتانش و با یک نوع روغن محلی پشت پدر بزرگ را مالش داد. سپس برخواست. زانویش را روی کمر پدر بزرگ قرار داد. با دستانش شانه هایش را گرفت و با یک حرکت انتحاری ان ها را به عقب کشاند. کمر پدر بزرگ ترق توروقی کرد و او ناله بلندی سر داد. من، حامد و همسرش حاج و واج نگاه می کردیم. عرق از سر و صورت سید میبارید و رنگ به صورت پدر بزرگ امد. سید برخواست و در ناباوری ما رفت.
_ مرد؟
پدر بزرگ ارام خوابیده بود و خرناس میکشید.
بعد ها این بیت شعر را از زبان بچه حامد شنیدم:
فقیه فربه و چاق و طبیب لاغر و زرد
نه ان خدای شناسد نه این شناسد درد!
گفتم: این شعر را چه کسی به تو یاد داده؟
گفت: پدر بزرگ!
پیانو
کار گردان: جین کمپیون.
بازیگران: ناتالی هانتر- سام نیل- هاروی کتیل- انا پاکوئین
محصول 1993 نیوزیلند
جوایز: نخل طلا جشنواره فیلم کن- اسکار بهترین بازیگر زن، بهترین بازیگر مکمل زن و فیلم نامه
خلاصه فیلم: خلاصه داستان: آدا(هانتر) به همراه دخترش فلورا(پاکوئین)به وسیله ی قایقی به نزد مرد مجردی به نام استوارت(نیل) برده می شود تا به همسری او در آید. آدا عاشق پیانو است و آن را همراه خود آورده است.ولی به دلیل بزرگیش استوارت آن را در ساحل می گذارد. اینکار باعث ناراحتی آدا که بظاهر لال است می شود. آدا از نزدیکی به استوارت پرهیز می کند . او روزها به ساحل می رود و پیانو می زند. جورج (کیتل) دوست استوارت و علاقه مند به موسیقی است. روزی او آدا را در ساحل می بیند. جورج پیانو را از استوارت می خرد. و به بهانه ی یادگرفتن پیانو آدا را روزها به خانه ی خود می برد. استوارت هم با این کار مخالفت نمی کند. بعد از چند روز جورج به آدا پیشنهادی می دهد او به آدا می گوید که در ازای ارضای جنسیش، پیانو را به او می دهد. کم کم رابطه ی جورج و آدا به رابطه ای عاشقانه تبدیل می شود. استوارت توسط فلورا از موضوع مطلع می شود و آدا را در خانه زندانی می کند. ولی آدا سعی در فرار و بازگشت به نزد جورج را دارد. استوارت برای جریمه اش انگشتان او را قطع می کند. ولی وقتی می بیند که نمی تواند آدا را منصرف کند شبانه پیش جورج می رود و از او می خواهد به همراه آدا از آن محل برود. جورج به همراه آدا و فلورا سوار بر قایق از آن محل می روند.
وقتی جورج پیانو را به قعر دریا می فرستد، آنا پایش را میان طناب می گذارد و همراه پیانو اش در دریا غرق می شود.
آدا شخصیت اصلی و لال است. فلورا مادرش را اینطور معرفی می کند: نوازنده و خواننده زبردستی که صاعقه همسرش را از او میگیرد. همین اتفاق آدای خواننده را لال می کند. خشم طبیعت دو چیز عزیز را از آدا میگیرد. همسر و توانایی اش را.
آدا حالا سه چیز ستودنی دارد. فلورا که به عنوان زبان و همدم اوست. پیانو که حرف دلش را می زند و غرورش!
آدا در طول فیلم با نامرادی های زیادی مواجه می شود. حین بسته شدن عقد بین او و استوارت رعد و برق آدا را میترساند. خاطرات گذشته زنده میشود و... . استوارت بدون اجازه آدا پیانو اش را در مقابل تکه زمینی به جورج می فروشد. جورج هم به آدا پیشنهاد می کند در مقابل رابطه جنسی حاضر است پیانو را به او برگرداند.
در ادامه آدا عاشق و محتاج جنسی به جورج میشود. چون با استوارت رابطه ندارد. اما جورج پیانو را به آدا برمی گرداند. و از او میخواهد دیگر با هم رابطه نداشته باشند. اما در مقابل التماس های ادا کوتاه می آید. استوارت از روی رفتار های فلورا که ادای سکس را در می اورد پی به رابطه ان دو میبرد. ادا را از رفتن به خانه جورج منع میکند. ادا فرار میکند. اما استوارت برای آن که جلوی ادا را بگیرد انگشت سبابه او را قطع میکند و برای جورج میفرستد!
خوب همه این اشتباهات را مردان مرتکب میشوند. یک مرد از خود راضی که برای شخصیت آدا اهمیتی قائل نیست. و یک مرد که به احساسات ادا توجهی نشان نمیدهد و از ترس (فاحشه) نشدن ادا دیگر حاضر نیست به او عشق بدهد. آدا در تملک مردی است که دوستش ندارد و درکش نمی کند. و حتی اجازه نمیدهد آدا به چیز هایی که دوستشان دارد برسد. پیانو و عشق. آنقدر هم شخصیت مغروری دارد که از هیچ کدام از خواسته هایش کوتاه نیاید. رگه های غیر قابل انکار فمنیسم.
شخصیت پردازی آدا طوری است که حس همزاد پنداری مخاطب را نسبت به خودش بر می انگیزاند. ترحم نسبت به آدا و خشم و نفرت نسبت به استوارت و حتی جورج. علاقه ای که آدا به پیانو دارد و به خاطرش دست به هر کاری می زند چنان زیبا تصویر شده که مخاطب را با خود همراه میکند و با آن کنار می اید. نمایش روز عید در کلیسا ما را بیشتر ترغیب میکند که به این نتیجه برسیم مردان نسبت به زنان خشونت دارند و نکته جالب دیگر این که در این فیلم عریانی کامل شامل جورج است نه ادا. و ادا برای رابطه پیشقدم میشود. حتی در صحنه ای که استوارت دست به این کار میزد برای بییننده بسیار چندش آور است. چون ادا غرق در خون دستش روی تخت افتاده.
شاید این فکر برایمان پیش بیاید که اشتباه اصلی را آدا دارد که به خاطر پیانو شئونات زنانگی را زیر پا میگذارد. و به استوارت خیانت میکند. انگار که حمله اصلی فیلم هم به همین(شئونات زنانگی) است. چه چیزی حق انتخاب عشق را از آدا گرفته؟ چه چیزی حق داشتن پیانو را از آدا گرفته؟ به عقیده فیلم زنان موجودات رنج دیده ای هستند که در چنگال مردان و باور هایی که مردان به ان ها تلقین میکنند گرفتار هستند.
شخصیت فلورا هم در جای خودش قابل بررسی است. بر اساس تئوری یونگ دختران عقده همسان شدن با مادر را دارند. فلورا به خوبی مادر پیانو میزند و اواز میخواند. با عروسکش طوری حرف میزند که مادرش با او. و او با دیدن رابطه مادر و جورج و تقلید ان استوارت را متوجه رابطه آدا و جورج میکند. و تکه چوبی که ادا بر رویش برای جورج یادداشت گذاشته را به استوارت میدهد. و مادر را به نابودی میکشاند.
زیباترین صحنه فیلم وقت کشاندن قایق به دریاست که ادا و پیانو و جورج و فلورا توی قایق هستند. قایق روی شن ها کشیده میشود. زنی بومی شروه میخواند. شن و باد به دریا کمک میکنند تا زود تر طعمه اش را در آغوش بگیرد.
پ.ن: خلاصه فیلم از سایت forum.iranblog.com
عینک جدیدم
همیشه برای نگاه های هرزه ادمهای اطرافم جایی در ذهنم خالی می گذاشتم. حالا همه نگاه خودم پر از سوررئالیسم هرزگی شده. خوب این طبیعت وجودم است دیگر. به چشمانم اعتماد نمیکنم. به خصوص از روزی که رفتم دکتر و گفت نمره عینکم 25 صدم رفته بالا.
بدبختی از وقتی امده سراغم که به گوش هایم هم اعتماد ندارم. باید بروم دکتر گوش موش اینا شاید به سمعک احتیاج داشته باشم.
همیشه میدانستم قورباغه یک چیزی توی وجودش دارد. آخر قورباغه موجود پست مدرنیستی است(paste modernist نه. Post modernist درسته.)یک چیزی دارد که برایم جالب است. دیروز که عینک جدیدم را امتحان میکردم علی گفت خاله قورباغه و کلی خندید. همین است! باید فامیلیتی با قورباغه ها داشته باشم که بهشان علاقه دارم.
گفت انتی رفلکسش میشه 27 هزار تومن. گفتم نمیخواد. انتی هیزیش چند؟ گفت چاه پر اب پشتشو چه جوری بخشکونم؟ گفتم اوهو! پارچ پارچ اب ریختم توش تا شده مث بقیه. تو میخوای خشکش کنی؟ من با هزار تا یا حسین بزرگش کردم تو به یه یا علی میخوای ببریش؟ اصلن نخواستم. پولمو بده برم شارژ ایرانسل بخرم واسه گوشیم. شب میخوام برم چت روم...
مدتی این مثنوی تاخیر شد...
برای زنده ماندن باید نفس کشید، باید آب نوشید، غذا خورد... . احتیاجی به فلسفیدن نیست. هوا هست. اب هم خوب... هست. با یک لقمه هم میشود سیر شد. فلسفه نبافیم. گرسنه مان میشود. مصرف انرژی ممنوع. به امگا 3 بیاندیش. و به خواص کلم بروکلی. غصه می خواهی بخوری لایه ازن هست...
روزمرگی هایم که تمام می شوند مغزم پریود میشود...
- داستان
- داستان
- نقد فیلم
- نوشته های کانکو کوچولو
- ...
- شعر
- داستان
- نقد فیلم
- داستان
- ترجمه
- شعر
- نقد کتاب
- نوشته های کانکو کوچولو
- نوشته های کانکو کوچولو
- نقد فیلم
- شعر
- نقد کتاب
- نوشته های کانکو کوچولو
- نقد کتاب
- شعر
- نقد کتاب
- داستان
- نوشته های کانکو کوچولو
- داستان
- عشق از دیدگاه دکتر شریعتی
- نقد فیلم
- شعر
- شعر
- داستان
- مقایسه دو فیلم چار چنگولی و دلشکسته
- ////زمستان است////
- ابراهیم-بلاگفا
- ادینه- ادبیات داستانی
- از پارکینگ سوم
- پاتوق ادبی
- پلیوار- اربابی
- فانوس
- کتاب خانه مجازی ایران
- کلبه مهدی
- نسیم خوش روز های زندگی
- وبلاگ دانشجویان ادبیات داستانی
- شعری به رنگ باران
- باران بلوچ
- انجمن داستان چوک
- باشگاه ادبی بیشه
- یک فیلم
- وداع باستانی
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان
